محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

777

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بجستند و سوى هرمز آمدند و قصّهء آن كنيزك او را بگفتند . هرمز موبدان موبد را بخواند و گفت : آن چيست ؟ و قصّهء آن كنيزك او را بگفت و گفتند آن چيست ، گفت : آن كنيزك از پريان است و بر بهرام عاشق است و هر كجا بهرام با سپاه بايستد پيش صف دشمن ، آن كنيزك با ياران خويش بيايد و آن دشمن بهرام هزيمت كنند . و هرمز را پسرى بود پرويز نام ، او را ولى عهد كرده بود و ملك از پس خويش او را داده بود . بهرام با آن همه سپاه كه با وى بودند از هرمز بيزار شدند و او را به بلخ خلع كردند . و بهرام سپاه برگرفت از بلخ و به رى شد . و هرمز تدبير آن كرد كه پرويز را با سپاه به حرب بهرام فرستد . بهرام بشنيد . خواست كه ميان هرمز و پرويز دشمنى افگند ، بفرمود تا همه سپاه را دعوى پرويز كردند تا خبر افگندند كه ما را ملك پرويز است و از هرمز بيزاريم . و مردى را بفرمود از سرهنگان بزرگ ، مردى كه سپاه او را نشناخت ، غريب ، تا سوى بهرام آمد كه من رسول پرويزم و ترا همى ايدون فرمايد كه مرا بيعت كن با همه سپاه كه با تواند و هرمز پدرم را خلع كن . [ پرويز ] خود از اين آگاهى نداشت . و هر روزى به وقت بار دادن بر در بهرام خاص و عام بانگ كردندى كه كجا است رسول كسرى پرويز ، اسب وى بياريد . و بفرمود تا به رى اندر صد هزار درم بزدند به نام پرويز و صورت وى آنجا نقش كردند . و به وقت ملوك عجم رسم چنان بودى كه بر يك روى درم ملك را نقش كردندى ، چنان كه اكنون بر روى درم نام ملك نويسند ، و يك سوى نام خداى و نام پيغامبر نويسند و يك سوى نام خليفه و اميران شهر . به وقت عجم هر دو سوى درم ملك را نگاشته بودندى ، از يك سوى ملك بر تخت نشسته و تاج بر سر نهاده ، و از يك سوى ملك بر اسب نشسته و نيزه به دست گرفته . پس صد هزار درم بزد همه بر نقش پرويز ، و او را بر هر دو سوى نگاشته . و بازرگانان را بفرمود تا به مداين بردند ، به شهر هرمز ، و بدان درم متاعها و قماشها خريدند . چون مردمان نگاه كردند ، درمى ديدند نه به نقش هرمز ، بلكه به نقش پرويز . خبر به هرمز بردند . بازرگانان را بخواند و گفت : اين از كجا آورديد ؟ گفتند : از رى